ترمهترمه، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره

ترمه دختر اصیل ایران زمین

در ابتدای پانزده ماهگی تو

عزیزم روزها خیلی زود میگزرند و تو هم داری به سرعت بزرگ میشی خدا را شکر که تورو داریم به قول بابات توی این اوضاع و احوال که تنش و پس لرزه های هرچیزی روی روح و روان همه اثر گذاشته و داره میگذاره خوبه یکی توی خونه هست بهمون این همه انرژی مثبت میده... آره واقعا راست میگه کارهای خیلی زیادی رو انجام میدی خیلی خوب راه میری و تقریبا ١ هفته بعد از اولین قدمهات ، راه رفتنت خیلی پیشرفت کرد و تا ١٠ -١٢ روز بعدترش کاملا بدون کمک راه میرفتی و با ته آرنج ات میزدی به دست هرکسی که میخواست دستهاتو بگیره و کمکت کنه تا قدمهات بهتر برداشته بشه...اینم یکجور استقلال هست(گمونم) حرف زدنت هم رو به پیشرفته تمام مدت باباتو به اسم کوچیک صدا میزن...
18 تير 1390

زنی که منو مبهوت خودش کرد

  دُخی جون   یکی از کارهایی که خیلی خیلی دوست دارم ، خواندن کتاب هست   این عادت خوب رو مدیون مامانم هستم که خودش هیچ وقت اهل کتاب خواندن نبوده ولی همیشه از وقتی کوچیک بودم حتما برام کتاب قصه های مختلفی میگرفت و میخوند و البته پدرم که همیشه اهل مطالعه هست و در بچه گی ام خیلی کم این کارو برام انجام داد ولی تاثیر دوتاییشون روی من خیلی زیاد بوده ،تا جایی که  تا الان بزرگترین تفریحم همین خواندن کتاب  هست ...خوب خدارا شکر که مامان و بابام اینقدر به فکرم بودن وهستن   جدیدترین کتابی که خوندم رمان  امینه  نوشته مسعود بهنود است   این رمان را روز پیش تمومش کردم...اگر چه86...
7 تير 1390

واقعیت زندگی من

چه کیفی داره وقتی کنارم خوابیدی بازدمتو میکشم توی ریه هام  بازدم تو میشه دم من بوی یاس میده این نفسهات نه مثال هست و نه استعاره نه تشبیه باور کن  واقعیت را میگم، نفست بوی یاس خونه مادر بزرگمو میده همونی که وقتی وارد حیاط میشدیم سمت راست  توی باغچه کوچیک کنار دیوار کاشته بودنش  اینو برات نوشتم که بدونی ، خیلی وقتها مخصوصا وقتی خوابی همینطور نگاهت میکنم . عاشق دم و بازدم هات هستم و عاشق بوی نفست و از خدا ممنونم که این یاس منو زیر چتر محبت و توجه اش در کمال سلامت  ، سالیان سال نگهداری میکنه   ...
7 تير 1390

ذات بی ضرر دفن شده

دُخی دیروز رفته بودیم پارک مرد دوره گردی آکاردئون میزد و پسرکی با تنبک همراهیش میکرد اگر چه  این نوازندگی اصلا در حد نیمه حرفه ای هم نبود اما صدایش قشنگ بود...سازی بود که لبخند همه را روی پهنه صورتشون میدیدی و بچه هایی که با اینکه خیلی کوچیک بودن ، ساز این 2 اونهارو به رقص واداشته بود درست مثل خودت که با زحمت میخواستی حرکتی و تکانی به خودت بدهی و با آهنگ برقصی لحظه ای خوشحال بودم .اما بعدش صورتم را حس میکردم که بی روح شد این قدر رفتم به فکر که انگار عضلات صورتم بی حس شده بود دیدم رقص در ذات هر بشریست و خوشحالی اینو درعکس العمل بچه ها دیدم  که خیلی هاشون غریزی بدون اینکه پدرو مادر ها تشویقی کنند یا ...
4 تير 1390

کلام 2

امشب کاشف به عمل اومد که شما تا 5 میشماری و شمردی البته 1 تا 3 را همیشه خاله غزاله با هیجان و آهنگی خاص برات میشمرد و با گفتن 3 تورو به هوا به ارتفاع نیم متر پرتاپ میکرد که خوب گوش شما به این کلمات آشنایی داشت .اما تا 5 هم برای خودش حکایتی هست  زبونت فکر کنم به خاله لاله بره که همیشه یک گزارشگر مصور و با احساس هست و مو به مو همه چیز را راپورت میده ...البته راجب به کارهای خودش نه دیگران ...
2 تير 1390

تغذیه (1)

دختر گلم کم برا ی خودت آتیش نمی سوزونی هر چی بزرگتر میشی شیطنت ها هم بیشتر میشه. ولی خدا را شکر این نشانه سلامتی تو هست فقط اگر حساسیتت نسبت به بچه ها کمتر میشد بهتره. وای به حال من که اگر یک فسقلی مثل خودت دستش آروم به تو بخوره چنان گریه ای میکنی که نگو. نمیدونم چرا اینجوری شدی. با اینکه خیلی نازت هم نمیکشیم ....به هر حال انشاا رفع میشه و تو هم از این نازک نارنجی بودنت در میای امروز رفته بودم یک سمینار در رابطه با پدر و مادر ها و رابطه اونها با بچه هاشون. خیلی سمینار خوبی بود ، خانم دکتر فردوس سخنرانی میکردن و کل مطالبی که عنوان شد( که البته تیتر وار  به زودی حتما در وبلاگ مینویسمش) به نظرم به همه نوع گروه سنی و هم...
30 خرداد 1390

کلام 1

سلام دختر گلم خدا را شکر که خوبی و سرحال... و خوشحالم که خدا اینقدر هواتو داره برا ی ما  هم شدی یک تیکه ماه مثل من که برای بابام قرص قمر هستم.......خودش همیشه توی قربان صدقه هاش بهم میگه قرص قمر...حالا میفهمم یعنی چی آره وقتی آدم بچه دار میشه فهمش کلی میره بالا .منظورم فهم درک حرفهای بابا و مامانش هست حالا تو هم برامون یک تیکه ماهی با این کارها و دلبری هات هر روزم با کارهای جدیدت دل همگیو آب میکنی مثل اون روز دوشنبه ( 23 خرداد 90 )که خاله غزاله از ذوقش بهم مسیج زد که ترمه میگه لاله( آخه اون روز تو پیش مامانی و بابایی بودی) اینم شد اولین مکالمه تو توی این یک هفته هم اسمهای ما رو یاد گرفتی و اینجو...
29 خرداد 1390

21 خرداد 1390 خیلی خوش گذشت چون....

برای اولین بار بازار قدیم رو دیدی به من خیلی خوش گذشت تو هم تمام مدت درو دیوار و مغازه ها رو نگاه میکردی....یک نگاه جدید ...یک تجربه نو وقتی هم رفتیم تیمچه که دیگه نگو....خاله غزاله که برات سنگ تموم گذاشت کلی باهات بازی کرد و شده بود برای تو لیدر توریست و گُل به گُل  اونجا بهت نشون میداد و اجناس رو معرفی میکرد مامانی هم برات بستنی معروف وسنتی اونجارا گرفت و نوش جان کردی یکی از مغازه دار خیلی جوون شاید 17 ساله بود ،اینقدر برات غش و ریسه رفت  و بغلت کرد و قربون صدقه رفت که نگو   تو هم باهاش جور شدی در آخر یک نظر قربونی کوچولو با قاب نقره بهت هدیه داد       روز...
28 خرداد 1390

برای دوست با معرفتم در نی نی وبلاگ مادر مهربان ماهان جون

مامان ماهان عزیزم ( با وبلاگ نازدار مامانش ) از اظهار لطفت ممنون صفحه شما برام قابل دیدن نیست و مطالبتون نمیاد میخواستم پیغام بدم که ایمیل هم موجود نبود اینه که در صفجه خودم نوشتم تا تشکری باشه برای همه مهربونیاتون همیشه در زیر چتر مهر پروردگار و مولا علی تندرست باشید و لبهاتون خندان آمین ...
25 خرداد 1390